|
سخن روز درباره وبلاگ مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان آمار وبلاگ
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
پیش از اینها فكر می كردم خدا خانه ای دارد كنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق كوچكی از تاج او هر ستاره، پولكی از تاج او اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، كهكشان رعد وبرق شب، طنین خنده اش سیل وطوفان، نعره توفنده اش دكمه ی پیراهن او، آفتا ب برق تیغ خنجر او ماهتاب هیچ كس از جای او آگاه نیست هیچ كس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود............ ادامه مطلب نوع مطلب : گوناگون، برچسب ها : جمعه 22 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
عشق به مادر عشق به تمام خوبی هاست چرا زنان گریه می کنند ؟؟ ![]() یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه می کنی؟ مادرش به او گفت:زیرا من یک زن هستم. پسر کوچک گفت:من نمی فهمم! مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچ گاه نخواهی فهمید! بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند؟ بالاخره سؤالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند او از خدا پرسید:خدایا!!!چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟خدا گفت زمانی که زن ها را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه های او آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد..... ادامه مطلب نوع مطلب : گوناگون، برچسب ها : دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود، سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد. |(مطلب از آقای نیک سیرت )
نوع مطلب : گوناگون، برچسب ها : یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
عشق یعنی دل سپردن در الست از می وصل الهی مستِ مست عشق یعنی ذكر ناموس خدا یا علی گفتن به زیر دست و پا عشق یعنی جلوه صبر خدا شرم ایوب نبی از مرتضی عشق بر دلداده فرمان میدهد عاشق جان داده را جان میدهد عشق باعث شد كه دل سامان گرفت پشت درب خانه زهرا جان گرفت عشق یعنی انقلاب فاطمه از كبودی چشم تار فاطمه عشق یعنی عشق ناب فاطمه بیت الاحزان خراب فاطمه شهادت یگانه بانوی عالم هستی تسلیت باد
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
تسبیح، عبادتی برگزیده است که هرکس در سیر معنوی خویش، به قدر طاقت و معرفتش از آن بهره میگیرد و این در حالی است که از ائمه (ع) قبل از خلقت عالم مادی، به تسبیح ذات اقدس حق مشغول بودهاند. مرکز خبر حوزه: در آستانه فرارسیدن ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) مرکز خبر حوزه به بخش اندکی از آثار و فواید مادی و معنوی تسبیحات حضرت فاطمه زهرا (س) بعد از نمازهای واجب پرداخت. بهترین تعقیبات نماز، تسبیحات حضرت زهرا (س) است و شایسته است که بعد از نمازهای واجب و زمانهای دیگری چون وقت خواب و ابتدای زیارت بزرگان و پیشوایان دین بر آن مداومت شود. هدیهای آسمانی از جانب پدر هنگامی که فاطمه (س) از سختی کارهای خانه در زحمت بود، امیرمؤمنان به ایشان فرمود: نزد پدر برود و خدمتکاری درخواست کند تا در امور منزل یار و همکارش باشد. وقتی پیامبر (ص) از خواستهآنان آگاهی یافت، فرمود: «ای فاطمه، میخواهی چیزی به تو عطا کنم که از خدمتکاری و همه دنیا با آنچه در آن است، ارزشمندتر است؟ حضرت فاطمه (س) فرمود: مشتاقم بدانم چیست؟ پیامبر (ص) فرمود: بعداز نماز سی و چهار مرتبه «الله اکبر» و سی و سه مرتبه «الحمد لله» و سی و سه مرتبه «سبحان الله» بگو و آن را با «لا اله الا الله» ختم کن. این کار برایت از چیزی که میخواهی و از دنیا و هرچه در آن است، بهتر است.» در آن لحظه که این هدیه آسمانی به فاطمه (س) عطا شد، فرمود: «از خدا و رسول راضی شدم.» امام باقر (ع) درباره تسبیح حضرت زهرا میفرماید: «خداوند متعال با هیچ ستایشی بالاتر از تسبیحات فاطمه زهرا (س) عبادت نشده است و اگر چیزی افضل از آن وجود داشت، رسول خدا (ص) آن را به فاطمه (س) اعطاء میکرد». تسبیح حضرت زهرا که به مناسبت مداومت آن حضرت در انجام آن، به ایشان منسوب گردیده است، درواقع تسبیح حضرت حقتعالی است!! معنای تسبیح حضرت زهرا (س)...... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
![]() روز قسمت کردن بود. خدا هستی را قسمت می كرد.
خدا گفت: "چیزی از من بخواهید، هر چه كه باشد،شما را خواهم داد.سهم تان را از هستی طلب كنید،زیرا خدا بسیار بخشنده است." و هر كه آمد، چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی زمین را انتخاب كرد و یكی آسمان را. در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت:" خدایا من چیزی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه زمین ، تنها كمی از خودت، تنها كمی از خودت به من بده..." و خدا كمی نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت: " آن كه نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی. " و رو به دیگران گفت: "کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست ، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست.." هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا به كرمی كوچك بخشیده است. نوع مطلب : تصاویر، برچسب ها : شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
نقل است شبی نماز همی کردی ، آوازی شنود که : هان ابوالحسن ! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت :بار خدایا ! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند ؟! آواز آمد :نه از تو نه از من! تذکره الاولیاء عطار"درذکر شیخ ابوالحسن خرقانی"
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟ خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمىتر از مسیحیت هستند.» دالایىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت: «بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیکتر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.» من که از چنین پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسیدم: آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چیست؟ او پاسخ داد:«هر چیز که شما را دلرحمتر، فهمیدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئولیتتر و اخلاقىتر سازد.دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است» من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرفهاى او قرار دارد چنین است: دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده ، در محل کار ، در جامعه و در کلّ جهان است.به یاد داشته باش ، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست. قانون عمل و عکسالعمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مىبینىو اگر بدى کنى، بدى. همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همانها را آرزو کنى. شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است. هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد
نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 15 فروردین 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
نام روزهای هفته در ایران باستان بدین گونه بوده است: کیوان شید (شنبه) : نخستین روز هفته به نام کیوان شید نامگذاری شده است که تشکیل شده است از کیوان + شید . کیوان بعد از مشتری بزرگترین سیاره شمرده میشود که 700 برابر زمین است. آنرا زحل نیز نامیده اند. شید نیز به معنای نور و روشنایی است. از این رو، روز نخست ایرانی حکایت از سیاره روشن و نورانی را دارد . مهر شید (یکشنبه) : روز دوم از هفته مهرشید است که مهر آن به معنای دوستی و مهربانی در پهلوی میتراست . مهر برگرفته شده از آئین هفت هزار ساله میترایی است. مهر همچنین ایزد عهد و پیمان است و در اوستا آمده است که هیچ چیز بر ایزد مهر پوشیده نخواهد بود. نامگذاری این روز به مهرشید حکایت از تعهدی است که بین مردمان باید برقرار باشد زیرا در ایران باستان پیمان شکنی و دروغ بزرگترین گناهان به حساب می آمده است. شید نیز به معنای روشنایی و نور می باشد . مهشید (دوشنبه) : مه بر گرفته شده از ماه است که این نیز از آیین میترایی کهن ایرانی آمده است. خورشید و ماه از تندیس های آئین میترایی بوده اند که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش دارند . سومین روز هفته در ایران باستان به نام این نماد خداوند نامگذاری شد و آنرا مهشید به معنای ماه روشن و نورانی نام گذاشتند . بهرام شید (سه شنبه) : بهرام برگرفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است و از یک سو نام ستاره مریخ است. بهرام ایزد پیروزی در ایران باستان شمرده می شده است و اندیشه نیاکان ما بر این بوده است که خداوند یکتا (اهورامزدا) نیروی هایش را برای اجرا در بین افراد بشر بین ایزدان (فرشتگان) خود تقسیم نموده است تا آنان ، آنرا برای مردمان پیاده کنند. از این رو بهرام ، ایزد پیروزی نامیده شده بود و چهارمین روز هفته به نام روز پیروزی روشنایی بر تاریکی و غلبه انسان بر بدی ها و اهریمن نامگذاری شد . تیرشید (چهارشنبه): تیر برگرفته شده از تیشتر پهلوی است. نیاکان ما تیر را ایزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اینگونه می پنداشته اند که اهورامزدا برای یاری رسانی به کشاورزان و جلوگیری از خشکسالی و باروری زمین و سبز و سالم و پاکیزه ماندن جهان به ایزد باران فرمان میداده است که به یاری مردمان برسد. در کل این روز به نام روز روشنایی باران و خواست پروردگار برای حفظ طبیعت نامگذاری شده است. اورمزد شید (پنجشنبه): اورمزد نام دیگری از دهها نام اهورامزدا است که همگی حکایت از قدرت و توانایی پروردگار دارند. این نام از واژه های پهلوی ارمزد، هرمزد، اورمزد، هورمزد، اهورامزدا، مزدا گرفته شده است . از این رو پنجمین روز هفته به نام روز روشنایی خداوند نامگذاری شده است. این واژه هنوز به گونه ای دیگر در شب های جمعه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر این است که شب های جمعه روز ارتباط با خداوند و فوت شدگان است . ناهید شید (آدینه): ناهید همان آنهیته یا آناهیتا است که ایزد آب قرار گرفته است. در اوستا آناهیتا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا، قدی بلند و اندامی تراشیده نام نهاده شده است و نام دیگر ستاره ونوس نیز آناهیتا یا ناهید است. به این ترتیب ، روز جمعه روز روشنایی آب و مظهر بخشندگی و عنایت پروردگار نامگذاری شد . نوع مطلب : گوناگون، برچسب ها : جمعه 4 فروردین 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم. موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم
فقط یك ماه او را در آغوش گرفتم... هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم. موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پیش كشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی كه از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی اون شب دیگه هیچ صحبتی نكردیم و اون دایم گریه می كرد و مثل باران اشك میریخت, می دونستم كه می خواست بدونه كه چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع كننده ای براش پیدا كنم, چرا كه من دلباخته یك دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود كه با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شركت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد..... ادامه مطلب نوع مطلب : گوناگون، برچسب ها : پنجشنبه 3 فروردین 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
باز هفت سین سرور/ماهی و تنگ بلور/سکه و سبزه و آب/نرگس و جام شراب/ باز هم شادی عید/آرزوهای سپید/باز لیلای بهار /باز مجنونی بید /باز هم رنگین کمان /باز باران بهار/باز گل مست غرور/باز بلبل نغمه خوان/باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب/باز آن سودای ناب/کور باد چشم حسود/باز تکرار دعا/یا مقلب القلوب/یا مدبر النهار/حال ما گردان تو خوب/راه ما گردان تو راست/باز نوروز سعید/باز هم سال جدید/باز هم لاله عشق/خنده و بیم و امید/عید شما مبارک
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 3 فروردین 1391 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
اخیراً در فرودگاه گفتوگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی، همدیگر را بغل کردند. مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو میکنم." دختر جواب داد: "مامان زندگی ما با هم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو میکنم." آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر به طرف پنجرهای که من در کنارش نشسته بودم، آمد. آنجا ایستاد و میتوانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را به هم بزنم، ولی خودش با این سؤال این کار را کرد: "تا حالا با کسی خداحافظی کردهاید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟" جواب دادم: "بله... منو ببخشید که فضولی میکنم؛ چرا آخرین خداحافظی؟" او جواب داد: "من پیر و سالخورده هستم؛ او در جایی خیلی دور زندگی میکند. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت این است که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود" وقتی داشتید خداحافظی میکردید، شنیدم که گفتید: "آرزوی کافی را برای تو میکنم"! میتوانم بپرسم یعنی چه؟ او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: "این آرزویی است که نسل به نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگویند." او مکثی کرد و در حالی که سعی میکرد جزئیات آن را به خاطر بیاورد، لبخند بیشتری زد و گفت: «وقتی که ما گفتیم "آرزوی کافی را برای تو میکنم"، ما میخواستیم که هر کدام زندگیای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند، داشته باشیم.» سپس روی خود را به طرف من کرد و این عبارتها را که در پایین آمده، عنوان کرد : آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به این که روز چهقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیات بدهد. آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد. آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند. آرزوی به دست آوردن کافی برای تو میکنم که با هر چه میخواهی راضی باشی. آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا به خاطر هر آنچه داری، شکرگزار باشی. آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتتری داشته باشی. بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت. میگویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید؛ یک ساعت میکشد تا از او قدردانی کنید؛ اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید. نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
(مطلب زیر قصه نیست. یه واقعیته. بخوانید و ببینید ما کجای این عالمیم ببینید ایثار و از خود گذشتگی چگونه معنا پیدا می کند؟ چقدر گرفتار مادیات شده ایم....؟ کجا می رویم...؟ ****************** سلام مامان قهرمانم :
میدونی ....! حالا که روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم. دختر خاله می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم. می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه... می گفت : زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره می گفت: شاگردهاش می فهمند شوهرش... میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری آخه همش رو می دی پول دارو و بیمارستان بابا... بابا هم که تو رو کتک میزنه... فحش می ده... حرف هایی می زنه که ما نمی فهمیم فقط می بینیم و گریـــــه می کنیم. من و آبجی خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی می شه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه... بعد می ری تا بابا کتکت بزنه و موهای قشنگتو بکشه... من و اون خوب می دونیم چرا این کارو می کنه . آخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه دست خودش نیست... تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خواهی بابا خودشو بزنه ... به قول خودت یه ذره از سهمت و فداکاری هاش رو میدی از ترکش های توی بدنش از موجی شدنش از... ما می فهمیم که وقتی بابا آروم می شه سرش رو می گیره و چقدر گریه می کنه وقتی می فهمه چیکار کرده ناراحت می شه دستت رو می بوسه...تو هم گریه می کنی ... من و آبجی صدای گریه تو و بابا رو می شنویم. مامان جون! مامان خوب و قهرمانم! پس سهم ما چی می شه؟ ما هم می خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم می خوایم روز تولدت پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه ... مامان جون، تولدتـــــــــ مبارکـــــــــــــــــ بخش فرهنگ پایداری تبیان منبع: سایت حوزه نوع مطلب : گوناگون، برچسب ها : شنبه 22 بهمن 1390 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
تو به من خندیدی، و نمی دانستی،
من به چه دلهره ،از باغچه همسایه، سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید!!! غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم «که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟» حالا بگذار تا منم بگویم که: من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره ،از باغچه همسایه ،سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی، باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو، پاسخ عشق تو را ،خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست، به خاطر بسپارد ،گریه تلخ تو را... و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم «که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟؟» نوع مطلب : گوناگون، برچسب ها : جمعه 21 بهمن 1390 :: نویسنده : سیدفیروز یعقوبی هشجین
![]() ماندهاند عالمیان و آدمیان كه كدامین لحظه را، لحظه ولادت تو بشمارند؟ كدامین روز را، روز تولد تو نام بگذارند؟ تو كى در وجود آمدى كه ورودت را و زمان آمدنت را جشن بگیرند؟ خورشید و ماه و ستارگان تا بدانجا كه حافظهشان یارى مىكند به تو سلام مىگفتهاند. نرگسها اولین ركوع حیات را بر آستان تو كردهاند. موجها از ازل سر بر ساحل رسالت تو مىساییدهاند. سرسختترین و بى محاباترین لالهها و آلالهها در بى انتهاترین دشتها، نام تو را هر پگاه فریاد مىكردهاند. پیغمبران و رسولان همه در كلاس تو درس رسالت مىخواندهاند. سرو و صنوبران مدام راستاى قامت تو را تداعى مىكردهاند. بلبلان و قناریان هر چه یاد دارند، همیشه مدح تو مىگفتهاند. گلهاى محمدى همه با نام تو پر مىگشودهاند. قطرات باران، اندیشه حیات را وام از تو مىگرفتهاند. بنفشههاى جان باخته و دل افروخته همیشه در صفحه سینه سوخته خویش تصویر روشنى از تو مىیافتهاند. در حافظه جویبارها، جز تكرار نام تو هیچ نیست. شبنمها هر چه به خاطر دارند بر تو درود مىفرستادهاند. پیش از تو را، كسى به یاد ندارد. بارى، ماندهاند عالمیان و آدمیان كه كدامین لحظه را لحظه ولادت تو بشمارند. ادامه مطلب نوع مطلب : تبریک، برچسب ها : |
||